برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
همیشه اینطور نیست که آدمهایی که دوستت دارند برای همیشه دوستت داشته باشند، شاید هم برای همیشه دوستت داشته باشند اما برای همیشه با تو نمی مانند و تو، یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی اویی که دوستت داشته بی هوا و یکهو رفته و خروار خروار خاطره جاگذاشته توی قلبت و خروار خروار حسرت روی دوشت و تو می مانی و یک عمر این پرسش بی پاسخ که چرا بلد نیستی کسانی را که دوستت دارند دوستشان داشته باشی.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
ارغوان چارقدش رو سرش کرد، بلند شد سرش رو از میون پنجره نیمه باز برد بیرون، نیم تنه برهنه شو کش داد و تا کمر از پنجره آویزون شد و دست دراز کرد تا تنها اناری که تو بالاترین شاخه درخت مونده بود رو بچینه، نوک انگشتاش رسید به انار، ارغوان نگاهش به آسمون بود و میشنید که پرنده ها بهش میگفتن میرن که تو پرو بمیرن، انار روی زمین افتاد و ترک خورد و رنگ قرمزش سنگ فرش رو پوشوند، چارقد ارغوان روی شاخه موند و ارغوان همراه پرنده ها می رفت که تو پرو بمیره.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
با چشمانی که به تیرگی شب شبیخون زده اند به کدام نقطه از تاریخ نقب زده ای که بودنت، فرسنگ ها بعید است و دور، به کدام قصه عاشقانه سفر کرده ای که مجنون بر لیلی نگاهت کرنش می کند، به کدام جوخه فرمان آتش داده ای که هویدا حلاج وار سر دار را طلب میکند و در کدامین آیه نازل شده ای که سهراب محمد وار به معراج می خواندت.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
عقربه های ساعت تند و تند می دویدند گویی زمان دنبالشان کرده بود و من تو را جایی میان ساعت دوازده تا دو گم کردم و شنهای ساعت تمام شد. انگار زمان آنها را بلعیده بود.
تو جایی میان شعرهای شهریار آمدی، جانم به قربانت و جایی لا به لای شعرهای سعدی رفتی دامن کشان من زهر تنهایی چشان و شنهای ساعت تمام شد و زمان خاطراتت را بلعید و قی کرد بلعید و قی کرد بلعید و قی کرد.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
ماریای خوبم اکنون یک سال و چند قرن است که تو را ندیده ام و دستهایم دستهای تو را نبوسیده اند و لبهایم لبهایت را نوازش نکرده اند، مهربان زیبا رویم من به نسیمی که عطر موهای تو را احساس میکند حسادت میکنم و به مردمی که نفس می کشند هوایی را که به نفس های تو آغشته شده به دیده ی نفرت می نگرم.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
همه ما یک روزی یک جایی چوب خط زندگی مان پر میشود، حالا نه اینکه سرمان را بگذاریم زمین و دراز به دراز بیفتیم روی زمین و دور از جان، جان نداشته باشیم.
نه، همینکه یک جایی احساس کردی که دیگر هیچ چیزی حالت را خوش نمی کند، که دیگر هیچ چیزی دلت را هری نمیریزد پایین، که دیگر دلت غنج نمیزند برای یک دوست داشتن، مرده ای، حتی اگر جان داشته باشی، حتی اگر نفس بکشی.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
اگر نظر مرا بخواهید که اگر هم نخواهید خیلی مهم نیست چون من اول و آخر حرفهایم را خواهم زد، باید بگویم که من فکر میکنم تمام فیلسوف ها اول دلشان میخواسته شاعر بشوند منتهی چون معشوقه هاشان چشمان قشنگی نداشته اند نتوانسته اند حرفهایشان را عاشقانه بزنند برای همین رفته اند پی خزعبل بافتن و چرند گفتن.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
همه شاعر ها یک معشوقه پنهان دارند، یکنفر که نیست اما همیشه هست، در جان شاعر رخنه کرده و در دلش خانه. هر چیز که از زبان شاعر بیرون می آید برای همان معشوقه پنهان است اگر چه ظاهرا برای تو باشد یا او یا هر کس دیگری.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی