هبوط ۱۴۰۲۱۱۰۲ - تاریخ: 1402/11/14 ساعت: 18:59
برایت نوشتم من از نبودنهایت میترسم، انگار که در آسانسور گیر کرده باشم و هیچ کسی در آن ساختمان لعنتی نباشد که صدای فریادهایم را بشنود که من از جای تنگ و تاریک میترسم، حتی از آسانسوری که بالاتر از طبقه پنجم برود. برایت نوشتم دلم میخواهد برایم شعر بخوانی و من فکر کنم پاهایم زیر لحاف کرسیست و من دستانم ...
داستان الف - تاریخ: 1401/12/4 ساعت: 11:07
اوه اوه چه غوغایی شده اینجا. اینو الف گفت و رفت نشست روی اولین صندلی ردیف دوم از انتها و دستش رو گذاشت رو صندلی کناری و برای من جا گرفت، من هاج و واج داشتم جمعیت رو نگاه میکردم که یک نفر از پشت هلم داد و چون پام روی لبه پله ورودی بود سکندری خوردم و تو همون حال دست انداختم که چیزی رو بگیرم و از  شانس...
هبوط در ۱۳۹۹۱۱۲۳ - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 10:30
از ابتدای صف شمرده بودم یک دو سه و من نفر شصت و هفتم در صف بودم. اولین نفر یک پزشک بود با موهایی بور و چشمانی آبی، راستش چشمانش را ندیدم و حتی شغلش را، اما احساس کردم کسی که موهایش آن رنگی باشد و پوستش اینقدر سفید حتمن هم باید چشمانش آبی باشد و کسی که این مشخصات را داشته باشد باید پزشک باشد، آنقدر  ...
همنشینی با نادان - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 10:30
گفتهاند در روزگار گذشته و سرآمده، پادشاهی بوده خویشتن بین و خودستا، خداوند و دارنده فرزینی هوشمند و هوشیار. روزی پادشاه بر فرزین خود خشم گرفت و او را به سیاهچال درانداخت و فرمانها بداد بر رنج و شکنجه فرزین دلیر. باری، روزگاری سپری شد و تاونده تاجدار نیازمند رای فرزین خویش شد و فرمان بداد تا وزیر نگو...
هبوط آینه - تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 10:30
پونه رف رو دستمال میکشید، آینه افتاد و شکست، آینه شکسته رو برداشتم رفتم کنار پنجره، نور رو تابوندم تو صورتش، خندید، گفت: نکن، مادرم میگفت هر کی با آینه نور بندازه اینور اونور دیوونه میشه، خل میشه.  گفتم: اینا اوهامن، خرافاتن و نور رو بیشتر انداختم تو صورتش، تو چشماش، چشماش رنگ گرفتن، رنگ آینه، صاف و...
هبوط یک یاغی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
همیشه اینطور نیست که آدمهایی که دوستت دارند برای همیشه دوستت داشته باشند، شاید هم برای همیشه دوستت داشته باشند اما برای همیشه با تو نمی مانند و تو، یک روز از خواب بیدار میشوی و میبینی اویی که دوستت داشته بی هوا و یکهو رفته و خروار خروار خاطره جاگذاشته توی قلبت و خروار خروار حسرت روی دوشت و تو می مان...
هبوط انار - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
ارغوان چارقدش رو سرش کرد، بلند شد سرش رو از میون پنجره نیمه باز برد بیرون، نیم تنه برهنه شو کش داد و تا کمر از پنجره آویزون شد و دست دراز کرد تا تنها اناری که تو بالاترین شاخه درخت مونده بود رو بچینه، نوک انگشتاش رسید به انار، ارغوان نگاهش به آسمون بود و میشنید که پرنده ها بهش میگفتن میرن که تو پرو ...
سفر در چشمانت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
با چشمانی که به تیرگی شب شبیخون زده اند به کدام نقطه از تاریخ نقب زده ای که بودنت، فرسنگ ها بعید است و دور، به کدام قصه عاشقانه سفر کرده ای که مجنون بر لیلی نگاهت کرنش می کند، به کدام جوخه فرمان آتش داده ای که هویدا حلاج وار سر دار را طلب میکند و در کدامین آیه نازل شده ای که سهراب محمد وار به معراج ...
ارغوان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
و من یک روز نشستم و فکر کردم، حالا فکرتان هم جای بدی نرود. جای بدی ننشستم، در اتاقم روی تخت یا شاید هم صندلی، البته شک دارم نشسته باشم، چون من اصولا آدم تنبلی هستم و هر جا فرصتش باشد دراز خواهم کشید،
هبوط در زمان - تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:55
عقربه های ساعت تند و تند می دویدند گویی زمان دنبالشان کرده بود و من تو را جایی میان ساعت دوازده تا دو گم کردم و شنهای ساعت تمام شد. انگار زمان آنها را بلعیده بود. تو جایی میان شعرهای شهریار آمدی، جانم به قربانت و جایی لا به لای شعرهای سعدی رفتی دامن کشان من زهر تنهایی چشان و شنهای ساعت تمام شد و زما...
هبوط زمان - تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 10:32
ماریای خوبم اکنون یک سال و چند قرن است که تو را ندیده ام و دستهایم دستهای تو را نبوسیده اند و لبهایم لبهایت را نوازش نکرده اند، مهربان زیبا رویم من به نسیمی که عطر موهای تو را احساس میکند حسادت میکنم و به مردمی که نفس می کشند هوایی را که به نفس های تو آغشته شده به دیده ی نفرت می نگرم.
هبوط زندگی - تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 10:32
همه ما یک روزی یک جایی چوب خط زندگی مان پر میشود، حالا نه اینکه سرمان را بگذاریم زمین و دراز به دراز بیفتیم روی زمین و دور از جان، جان نداشته باشیم. نه، همینکه یک جایی احساس کردی که دیگر هیچ چیزی حالت را خوش نمی کند، که دیگر هیچ چیزی دلت را هری نمیریزد پایین، که دیگر دلت غنج نمیزند برای یک دوست داشت...
هبوط معشوقه ها - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
جنگ قفقاز یک روز صبح شروع شد. این نبود که دو طرف هی برای هم رجز بخوانند و هی سفیر کبیر و وزیر و امیر تومانشان برای هم پیغام و پسغام بفرستد و سر آخر بعد از اینهمه حرف شمشیر را از رو ببندند و اسلحه های
هبوط فلاسفه - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
اگر نظر مرا بخواهید که اگر هم نخواهید خیلی مهم نیست چون من اول و آخر حرفهایم را خواهم زد، باید بگویم که من فکر میکنم تمام فیلسوف ها اول دلشان میخواسته شاعر بشوند منتهی چون معشوقه هاشان چشمان قشنگی نداشته اند نتوانسته اند حرفهایشان را عاشقانه بزنند برای همین رفته اند پی خزعبل بافتن و چرند گفتن.
هبوط پنهان - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
همه شاعر ها یک معشوقه پنهان دارند، یکنفر که نیست اما همیشه هست، در جان شاعر رخنه کرده و در دلش خانه. هر چیز که از زبان شاعر بیرون می آید برای همان معشوقه پنهان است اگر چه ظاهرا برای تو باشد یا او یا هر کس دیگری.
هبوط در چمدان - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
ارغوان یک چمدان کهنه داشت از همان ها که آبیِ رنگ و رو رفته ای دارند و زهوارشان در رفته از همانها که از مادرش به ارث رسیده بود و او هم از مادرش و مادر مادرش هم از مادرش و همینطور که سر قضیه را میگرفتی
بر آمده از هیچ - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
دلم میخواهد اینجا بنویسم که خانم ت چقدر خوب می نویسید و من چقدر بعضی لحظات دلم میخواهد بگویم با تمام علاقه ای که به شما دارم با نظر شما مخالفم یا اشاره به چشمان زیبای خانم ر داشته باشم و بگویم که میشو
رقص خاطرات - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
ارغوان دیگر نای هیچ چیز را نداشت حتی نای نفس کشیدن حتی نای نوا داشتن را، ولی هنوز سرخاب سفیداب میکرد جلوی آینه و سرمه کشان راه می انداخت و بعد زل میزد بِر و بِر به چشمان خودش و خاطره ها از چشمانش بیرون میزدند و کنارش روی هوا می رقصیدند و می رقصیدند و می رقصیدند و بعد شب میشد و ارغوان که دیگر حتی نای...
در اوج ماندن، حدیثی که نمی دانیم - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
ما ایرانی هستیم. زنان و مردان روزهای سخت، روزهای نفسگیر، زنان و مردان اعجوبه، ما ایرانی هستیم زن و مرد آزادی خرمشهر، آزادی بندر گمبرون، زن و مرد هشت سال پایداری در برابر تمام دنیا، ما ایرانی هستیم اسط
هبوط کلیشه ها - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
البته واضح و مبرهن است و شما هم به چشمان خودتان دیده اید یا حالا خوانده اید که آنچه مسلم است من در کلیشه گیر کرده ام و نوشته هایم یک قالب خاص به خود گرفته اند که حالا خیلی هم زیبا نیستند، یک جور کلیشه

برچسب‌های مرتبط

هبوط در هیچستان |