هبوط - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
ارغوان با صدای هزار هزارتا گنجشگ که داشتن جان عشاق شجریان رو زمزمه میکردن بیدار شد، رفت کنار پنجره و صورتش رو چسبوند به شیشه و گرمای صورتش شوق زندگی رو انژکسیون کرد تو رگ سرد پنجره، پنجره جونگ رفت و
هبوط از خود - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 8:04
و من یک روز مردم. چَشمم را بستم و دراز به دراز افتادم در آغوشش و جهان من پایان گرفت. روحم در هزار توی تنش گم شد، عطر گیسوانش تن نزارم را در بر گرفت و من دیگر خودم نبودم. من، او شده بودم.
هبوط از تو - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 20:05
بچه که بودم نقاش ها را دوست داشتم آخر زن همسایه که سیگار می کشید و ماتیک میزد و بوی خوب میداد و مینی ژوپ می پوشید، همیشه دستهایش رنگی بود و گلها را نقاشی میکرد و خانه های سفید را و گاهی وقتها دختر های لخت را. بزرگتر که شدم شاعر ها را هم دوست داشتم، همان ها که حرف های خوب میزدند و دنیا را قشنگ تصویر ...
هبوط_فصلها - تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 5:29
ارغوان هن هن کنان و نفس زنان میز تحریر کهنه پدرش را هل داد کنار دیوار و قد کشید به اندازه تمام چنار های راه آبهای خیابان پهلوی، دست دراز کرد و لبه طاقچه پنجره کوچکی را که رو به دیوار حیاط همسایه باز میشد گرفت، می خواست سرک بکشد و از قاب چارچوب خوش تراش پنجره آسمان و پرنده ها را ببیند و همه اینها بها...
یک قصه بیخودی - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 14:52
آورده اند: شیری بوده سلطان و فرمانفرمای بیشه و جنگل، خسته از اینهمه عدل، بر منش و روال پادشاهان هوس استراحت و گشت گذار میکند و مقدمات و اسباب سفر به چین و ماچین و اقصای غور مهیا نموده و پس از شور و مشورت با خاصان و مشاوران، به اطاعت از نظر و دستور همسر خود خرگوش را نایب السلطنه کرده و بر مسند و جایگ...
هبوط دوست داشتن - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 20:07
بعضی ها را نمی توان دوست نداشت، همینطوری می آیند می نشینند یک گوشه و تا به خودت بیایی میبینی شده اند خانه نشین دلت. بعضی ها را نمی توان دوست نداشت یکهو میبینی یک لبخند زده اند و تو چنان محو آن لبخند از خود بیخود شده ای که کلیدِ درِ دروازه دوست داشتنت را داده ای دستشان و نشانده ای شان بر سَریرِ دلت،
هبوط ارغوان - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 20:26
من به ارغوان فکر میکنم ارغوان شال و کلا کرد و رفت و رفت تا رسید به آخرین نقطه تلاقی آسمون و کوهها . بارو بندیلش رو گذاشت زمین و تکیه داد به آسمون .پرنده ها میرفتن تو پرو بمیرن . نهنگ هام سوار آخرین قطار بودن به سمت بوداپست . ارغوان دست دراز کرد خورشید رو بگیره . خون شد و دوید تو رگای آسمون. باد اومد...
هبوط انارهای نارس - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:58
#مرثیهء_انارهای_نارس ارغوان دست دراز کرد و یکی یکی انارها رو چید و زیر درخت تکثیر شد به اندازه تمام انارهای نارس که چیده بود . گفت برای انارها فرقی نمی کنه چه فصلی باشه . باید عاشق بشن . همین که عاشق شدن خون به دل میشن ، میرسند. انارایی که عاشق نمیشن طعمشون گس میشه. باید چیدشون . انار رسیده ای افتاد...
هبوط خاطره ها - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:57
خاطره ها این قدرت رو دارن که مثل بمب ساعتی توی یک لحظه خاص منفجر بشن و توی تک تک بافتای بدنت نفوذ کنن ، توی خونت حل بشن وخودشون رو به عمیق ترین و دنج ترین گوشه های ذهنت برسونن ، تنت رو مور مور کنن و در حالی که روی فرش دراز کشیدی و پاهات خنکای سنگای کف اتاق رو حس میکنه و حالتی بین رخوت و نشئگی داری ،...
هبوط مهتاب - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:57
باید بشه بی مقدمه داستان کسی رو تعریف کرد. مثل داستان ارغوان که دست گل گیسو رو سفت گرفته بود تو دستش به همون سفتی و محکمی که روسری گلدار قرمزش رو زیر چونش گره زده بود و با همه اینها موهای مش کرده ش انگار تاب مستوری و پنهان شدن رو نداشته باشن از گوشه روسری سر خورده بودن روی گونش و میخواستن زخم کهنه ج...
هبوط_هنر - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:56
راستش را بخواهید که البته راستش را هم نخواهید فرقی نمی کند چون دیگر از ما گذشته و ای جان برادر کو حس و حال ، در هر صورت چه بخواهید چه نخواهید من نشسته ام اینجا و کلی فکر کرده ام که حرفم را بزنم و سیگار نخی پانصد تومان خرج کرده ام برای این فشار به اعضا و جوارح از آن پایین تا این بالاکه چه بنویسم که خ...
هبوط هیچ - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:56
راستش اگر من جای شما بودم همین طور که لم داده بودم روی صندلی و داشتم ناخون هایم را سوهان میکشیدم، با خودم فکر میکردم که این زندگی یک هوا، فقط یک هوا بهترست ازمردن و باز درحالی که ناخون هایم را سوهان میکشیدم بلند میشدم و باروبندیلم را جمع میکردم و هرچه کتاب داشتم میچپاندم توی یک چیزی که همه شان جا بش...
هبوط داشتنت - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:54
نشسته ام، نشسته که نه، لم داده ام روی مبل و از تراس انارهای حیاط را که کم کم از عشق پاییز خون به دل شده اند تماشا میکنم و دلم غنج میزند برای خرمالو و طعم گسش و در یک گوشه کناری حامد نیک پی است که میخواند "دوستان یک لحظه از من بشنوید تا بگویم حال زار خویش را" و به داشتن تو فکر میکنم، فکر میکنم بدون ا...
هبوط اشک - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:54
سالها قبل، شاید دهها هزار سال پیشتر از این لحظه که اکنون در آن ایستاده ام، ارغوان چشمش را از شوق بوسه ای که بر سیب آدمش زدم بست و دست برد قبلتر از آن که حوا فکر سیب را در سر بپروراند، سیب سهم حوا را چید و از چشم خدا چکید و بر زمین افتاد.ufeff

برچسب‌های مرتبط

هبوط در هیچستان |