نشسته ام، نشسته که نه، لم داده ام روی مبل و از تراس انارهای حیاط را که کم کم از عشق پاییز خون به دل شده اند تماشا میکنم و دلم غنج میزند برای خرمالو و طعم گسش و در یک گوشه کناری حامد نیک پی است که میخواند "دوستان یک لحظه از من بشنوید تا بگویم حال زار خویش را" و به داشتن تو فکر میکنم، فکر میکنم بدون اینکه برای داشتنت تلاشی کنم و با خودم میگویم هنوز به اندازه کافی عاشقت نیستم که اگر بودم باید تا الان عشقت پر و بالی به من داده بود که پر بزنم و بیایم پیشت و دورت بگردم و تصدق بروم که حامد نیک پی در همان گوشه کنار میخواند " رفت و پیدا کرد یار دیگری برد از خاطر قرار خویش را".ufeff
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی