پونه رف رو دستمال میکشید، 1 افتاد و شکست، آینه شکسته رو برداشتم رفتم کنار پنجره، نور رو تابوندم تو صورتش، خندید، گفت: نکن، مادرم میگفت هر کی با آینه نور بندازه اینور اونور دیوونه میشه، خل میشه.
گفتم: اینا اوهامن، خرافاتن و نور رو بیشتر انداختم تو صورتش، تو چشماش، چشماش رنگ گرفتن، رنگ آینه، صاف و زلال، عکس آسمون از تو چشماش افتاد تو آینه.
پونه گفت: نکن، دیوونه میشی، خل و چل میشی، مجنون میشی میمونی رو دستم.
گفتم: من دیوونه بشم ارغوان منو نگه میداره، با تو چی کار دارم. مگه نه ارغوان؟ ببین، ببین میگه آره.
پونه به عکس روی دیوار خیره شد و سرش رو تکون داد.
گفت: گفتم با آینه بازی نکن دیوونه میشی.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی